به خال لبت ای دوست گرفتار شدم چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
اینک به اختصار به شرح حال برخی از زنان نامبرده در روایات که در هنگام ظهور مهدی آل محمد رجعت می کنند، اشاره می کنیم:
1- صیانه ماشطه: وی در زمان حضرت موسی (علیه السلام) می زیسته است. او همسر حزقیل پسرعموی فرعون و آرایشگر دختر فرعون بوده است که ایمان خود به حضرت موسی (علیه السلام) را پنهان می کرد. وقتی فرعون از ایمان او آگاه شد او و فرزندانش را در تنور سوزاند. خداوند در اثر صبر و فداکاری آن زن، او را در دولت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) زنده می گرداند تا هم به آن حضرت خدمت نماید و هم انتقام خویش را بازستاند.[1]
2- سمیه مادر عمار یاسر: وی هفتمین نفری بود که به اسلام گروید و بدین سبب دشمن سخت به خشم آمد و بدترین شکنجه ها را بر او روا داشت.[2] پیامبر (صلی الله علیه و آله) درباره خاندان یاسر فرمودند: «ای خاندان یاسر صبر کنید که وعده گاه شما بهشت است. او اولین زن شهید در اسلام است.»[3]
3- نسیبه، دختر کعب مازینه: وی مشهور به ام عمار، یکی از زنان فداکار و شجاع صدر اسلام بود که رشادتهای وی در غزوه احد نمایانگر شخصیت والای او می باشد.
فداکاری نسیبه به اندازه ای ارزشمند بود که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به فرزند او (عمار) فرمودند: «امروز مقام مادر تو از مردان جنگی- نام دو تن از مردان دلیر را می بردند- والاتر است». آن ها از ترس جنگ و کشته شدن، پیامبر خدا را تنها گذاشتند و فرار کردند، ولی نسیبه با احساس خطر نسبت به جان پیامبر (صلی الله علیه و آله) فراتر از وظیفه عادی و همگام با سایر رزمندگان از وجود گرامی پیامبر (صلی الله علیه و آله) به دفاع پرداخت.[4]
4- ام ایمن: از زنان پرهیزکار و خدمتکار حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) بود. پیامبر به او مادر خطاب می کرد و می فرمود: «هذه بقیة اهل بیتی»[5] این زن، باقی مانده ای از خاندان من است. وی همواره در کنار زنان مجاهد، در جبهه جنگ به مداوای مجروحان می پرداخت.[6] و در ماجرای فدک، حضرت زهرا (سلام الله علیها) او را به عنوان شاهد معرفی کرد.[7]
5- ام خالد: در روایت دو بانو بدین نام مشهور شده اند: ام خالد احمسیه و ام خالد جهنیه. شاید مقصود ام خالد مقطوعه الید (دست بریده) باشد که یوسف بن عمر، پس از به شهادت رساندن زید بن علی بن الحسین در کوفه، دست او را به جرم شیعه بودن قطع کرد. در کتاب رجال کشی درباره شخصیت و مقام این زن فداکار از امام صادق (علیه السلام) مطلبی ذکر گردیده که حایز اهمیت است. ابوبصیر می گوید: «در خدمت امام صادق نشسته بودیم که ام خالد مقطوعه الید از راه رسید. حضرت فرمود: ای ابابصیر، آیا میل داری که کلام ام خالد را بشنوی؟ من عرض کردم: آری ای فرزند رسول خدا، با شنیدن آن شادمان می گردم... در همان موقع ام خالد به خدمت امام آمد و سخن گفت: دیدم وی در کمال فصاحت و بلاغت صحبت می کند. سپس حضرت پیرامون موضوع ولایت و برائت از دشمنان با او سخن گفت.[8]
6- زبیده: مشخصات کاملی از او نقل نشده است. احتمال دارد زبیده زن هارون الرشید باشد که شیخ صدوق (ره) درباره اش گفته است: وی یکی از هواداران و پیروان اهل بیت است. هنگامی که هارون دانست از شیعیان است قسم خود که طلاقش دهد. زبیده کارهای خدماتی بسیاری داشت که یکی آبرسانی به عرفات است. همچنین نوشته اند وی یکصد کنیز داشت که پیوسته مشغول حفظ قرآن بودند و همیشه از محل سکونت او صدای تلاوت قرآن شنیده می شد.[9]
7- حبابه والبیه: از زنان والا مقامی است که دوره زندگی هشت امام معصوم را درک نموده است. در دو نوبت به وسیله امام زین العابدین و امام رضا (علیهما السلام) جوانی به او بازگشت، و اوست که هشت امام معصوم (علیهم السلام) بر سنگی که به همراه داشت، با خاتم خود، نقش بستند.[10]
8- قنواء: دختر رشید هجری، یکی از شیعیان و پیروان علی (علیه السلام) و خود از یاران باوفای حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) است. وی دختر بزرگمردی است که در راه محبت و دوستی امیرمؤمنان به طرز دلخراشی به شهادت رسید.[11]
بانوان دیگر نیز همه جزو مجاهدان راه خدا بودند. ایشان دل سوختگانی بودند که به رشادت های فراوان، ثابت کردند که می توانند گوشه ای از بار سنگین حکومت جهانی مهدی (عجل الله تعالی فرجه) را بر دوش گیرند. آنان به آن درجه از اخلاص و ایمان رسیده اند که افتخار رجعت و یاری گری امام عصر (عجل الله تعالی فرجه) را پیدا کرده اند و این افتخاری است بس بزرگ.[12] بارخدایا، ما را در زمره ایشان قرار ده.
دل گشته بی قرارتو یا صاحب الزمان
سخت است انتظار تو یا صاحب الزمان
عمری ست درمسیرنگاهت نشسته اند
عشاق جان نثارتو یا صاحب الزمان
کی می رسد برای قیام قیامتت
فرمان کردگارتو یا صاحب الزمان
بهرحسین فاطمه (س) هم ناله گشته ایم
با چشم اشکبارتو یا صاحب الزمان
رویم سیاه گشته ولی دیده ام سپید
مانده به رهگذر تو یا صاحب الزمان
ای گل به بوستان ولایت چو بشکفی
گل ها شوند خارتو یا صاحب الزمان
خورشید عشق وماه امید ونجوم بخت
گردند درمدار تو یا صاحب الزمان
یک جلوه ای به سینه آینه ام بتاب
تا بنگرم عذارتو یا صاحب الزمان
باغ امید وگلشن عشق وبهار وصل
خرم شد ازبهارتو یا صاحب الزمان
می گردد آب زهره دشمن به روز جنگ
ازتیغ آبدار تو یا صاحب الزمان
تو تاج افتخارمنی درتمام عمر
من نیز شرمسار تو یا صاحب الزمان
ما مستفیض فیض خداوند اکبریم
ازیمن اعتبار تو یا صاحب الزمان
دردا که کرد لشکرپاییز دستچین
گل های لاله زار تو یا صاحب الزمان
روشن شبی که شعله کشد خرمن ستم
ازبرق ذوالفقار تو یا صاحب الزمان
|
فصل هایت مال من وصل هایم مال تو ریشه هایت مال من شیشه هایم مال تو هفته هایت مال من سال هایم مال تو اشک هایت مال من خنده هایم مال تو درد هایت مال من شانه های خسته من مال تو
|
|
راهم را بستند گفتند خرافات است گفتند دروغ است گفتند بهانه است گفتند دیوانه است
|
کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
لطفا برای خواندن بقیه داستان به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟
عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟
وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟
بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا