تبليغاتX
مرغ عشق

مرغ عشق

به خال لبت ای دوست گرفتار شدم چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

امیر مسخره ترین تجربه زندگیم بودی
+ نوشته شده در  88/10/26ساعت 14:45  توسط mahor  | 

زنانی که هنگام ظهور حضرت مهدی رجعت می کنند

اینک به اختصار به شرح حال برخی از زنان نامبرده در روایات که در هنگام ظهور مهدی آل محمد رجعت می کنند، اشاره می کنیم:

1- صیانه ماشطه: وی در زمان حضرت موسی (علیه السلام) می زیسته است. او همسر حزقیل پسرعموی فرعون و آرایشگر دختر فرعون بوده است که ایمان خود به حضرت موسی (علیه السلام) را پنهان می کرد. وقتی فرعون از ایمان او آگاه شد او و فرزندانش را در تنور سوزاند. خداوند در اثر صبر و فداکاری آن زن، او را در دولت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) زنده می گرداند تا هم به آن حضرت خدمت نماید و هم انتقام خویش را بازستاند.[1]

2- سمیه مادر عمار یاسر: وی هفتمین نفری بود که به اسلام گروید و بدین سبب دشمن سخت به خشم آمد و بدترین شکنجه ها را بر او روا داشت.[2] پیامبر (صلی الله علیه و آله) درباره خاندان یاسر فرمودند: «ای خاندان یاسر صبر کنید که وعده گاه شما بهشت است. او اولین زن شهید در اسلام است.»[3]

 

3- نسیبه، دختر کعب مازینه: وی مشهور به ام عمار، یکی از زنان فداکار و شجاع صدر اسلام بود که رشادتهای وی در غزوه احد نمایانگر شخصیت والای او می باشد.

فداکاری نسیبه به اندازه ای ارزشمند بود که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به فرزند او (عمار) فرمودند: «امروز مقام مادر تو از مردان جنگی- نام دو تن از مردان دلیر را می بردند- والاتر است». آن ها از ترس جنگ و کشته شدن، پیامبر خدا را تنها گذاشتند و فرار کردند، ولی نسیبه با احساس خطر نسبت به جان پیامبر (صلی الله علیه و آله) فراتر از وظیفه عادی و همگام با سایر رزمندگان از وجود گرامی پیامبر (صلی الله علیه و آله) به دفاع پرداخت.[4]

4- ام ایمن: از زنان پرهیزکار و خدمتکار حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) بود. پیامبر به او مادر خطاب می کرد و می فرمود: «هذه بقیة اهل بیتی»[5] این زن، باقی مانده ای از خاندان من است. وی همواره در کنار زنان مجاهد، در جبهه جنگ به مداوای مجروحان می پرداخت.[6] و در ماجرای فدک، حضرت زهرا (سلام الله علیها) او را به عنوان شاهد معرفی کرد.[7]

5- ام خالد: در روایت دو بانو بدین نام مشهور شده اند: ام خالد احمسیه و ام خالد جهنیه. شاید مقصود ام خالد مقطوعه الید (دست بریده) باشد که یوسف بن عمر، پس از به شهادت رساندن زید بن علی بن الحسین در کوفه، دست او را به جرم شیعه بودن قطع کرد. در کتاب رجال کشی درباره شخصیت و مقام این زن فداکار از امام صادق (علیه السلام) مطلبی ذکر گردیده که حایز اهمیت است. ابوبصیر می گوید: «در خدمت امام صادق نشسته بودیم که ام خالد مقطوعه الید از راه رسید. حضرت فرمود: ای ابابصیر، آیا میل داری که کلام ام خالد را بشنوی؟ من عرض کردم: آری ای فرزند رسول خدا، با شنیدن آن شادمان می گردم... در همان موقع ام خالد به خدمت امام آمد و سخن گفت: دیدم وی در کمال فصاحت و بلاغت صحبت می کند. سپس حضرت پیرامون موضوع ولایت و برائت از دشمنان با او سخن گفت.[8]

6- زبیده: مشخصات کاملی از او نقل نشده است. احتمال دارد زبیده زن هارون الرشید باشد که شیخ صدوق (ره) درباره اش گفته است: وی یکی از هواداران و پیروان اهل بیت است. هنگامی که هارون دانست از شیعیان است قسم خود که طلاقش دهد. زبیده کارهای خدماتی بسیاری داشت که یکی آبرسانی به عرفات است. همچنین نوشته اند وی یکصد کنیز داشت که پیوسته مشغول حفظ قرآن بودند و همیشه از محل سکونت او صدای تلاوت قرآن شنیده می شد.[9]

7- حبابه والبیه: از زنان والا مقامی است که دوره زندگی هشت امام معصوم را درک نموده است. در دو نوبت به وسیله امام زین العابدین و امام رضا (علیهما السلام) جوانی به او بازگشت، و اوست که هشت امام معصوم (علیهم السلام) بر سنگی که به همراه داشت، با خاتم خود، نقش بستند.[10]

8- قنواء: دختر رشید هجری، یکی از شیعیان و پیروان علی (علیه السلام) و خود از یاران باوفای حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) است. وی دختر بزرگمردی است که در راه محبت و دوستی امیرمؤمنان به طرز دلخراشی به شهادت رسید.[11]

بانوان دیگر نیز همه جزو مجاهدان راه خدا بودند. ایشان دل سوختگانی بودند که به رشادت های فراوان، ثابت کردند که می توانند گوشه ای از بار سنگین حکومت جهانی مهدی (عجل الله تعالی فرجه) را بر دوش گیرند. آنان به آن درجه از اخلاص و ایمان رسیده اند که افتخار رجعت و یاری گری امام عصر (عجل الله تعالی فرجه) را پیدا کرده اند و این افتخاری است بس بزرگ.[12] بارخدایا، ما را در زمره ایشان قرار ده.

+ نوشته شده در  87/11/16ساعت 19:18  توسط mahor  | 

+ نوشته شده در  87/11/10ساعت 19:35  توسط mahor  | 

+ نوشته شده در  87/11/10ساعت 14:3  توسط mahor  | 

دل گشته بی قرارتو یا صاحب الزمان

سخت است انتظار تو یا صاحب الزمان 

 

عمری ست درمسیرنگاهت  نشسته اند

عشاق جان نثارتو یا صاحب الزمان

 

کی می رسد برای قیام  قیامتت

فرمان کردگارتو یا صاحب الزمان

 

بهرحسین فاطمه (س) هم ناله گشته ایم

با چشم اشکبارتو یا صاحب الزمان

 

رویم سیاه  گشته  ولی دیده ام سپید

مانده  به رهگذر تو یا صاحب الزمان

 

ای گل به بوستان  ولایت چو بشکفی

گل ها شوند  خارتو یا صاحب الزمان

 

خورشید عشق وماه امید ونجوم بخت

گردند درمدار تو یا صاحب الزمان

 

یک جلوه ای به سینه  آینه ام بتاب

تا بنگرم عذارتو یا صاحب الزمان

 

باغ امید وگلشن عشق وبهار وصل

خرم شد ازبهارتو یا صاحب الزمان 

 

می گردد آب زهره دشمن  به روز جنگ

ازتیغ آبدار تو یا صاحب الزمان 

 

تو تاج افتخارمنی درتمام عمر

من نیز شرمسار تو یا صاحب الزمان

 

ما مستفیض فیض خداوند اکبریم

ازیمن  اعتبار تو یا صاحب الزمان

 

دردا که کرد لشکرپاییز دستچین

گل های لاله زار تو یا صاحب الزمان

 

روشن شبی که شعله  کشد خرمن ستم

ازبرق ذوالفقار تو یا صاحب الزمان

+ نوشته شده در  87/11/10ساعت 14:2  توسط mahor  | 

خواست پروردگار

روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم. خطاب آمد: درصحرا برو، آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است. او از خوبان درگاه ماست. حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است. حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست. از جبرئیل پرسید. جبرئیل عرض کرد: الان خداوند بلائی بر او نازل میکند. ببین او چه میکند.
بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد. فورا نشست، بیلش را هم جلوی رویش قرار داد. گفت: مولای من تا تو مرابینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم، حال که تو مرا کور می پسندی، من کوری را بیش از بینایی دوست دارم.
اشک در دیدگان حضرت حلقه زد، رو کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه. میخواهی دعا کنم تاخداوند چشمانت را دوباره بینا کند؟
مرد پاسخ داد: نه.
حضرت فرمود: چرا؟
گفت: آنچه پروردگارم برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم، تا آنچه را که خود برای خودم می خواهم.
+ نوشته شده در  87/11/09ساعت 14:14  توسط mahor  | 

+ نوشته شده در  87/11/09ساعت 14:8  توسط mahor  | 

 

فصل هایت مال من        وصل هایم مال تو

ریشه هایت مال من       شیشه هایم مال تو

هفته هایت مال من        سال هایم مال تو

اشک هایت مال من       خنده هایم مال تو

درد هایت مال من         شانه های خسته من مال تو

                                                                  

+ نوشته شده در  87/11/08ساعت 22:31  توسط mahor  | 

می خواستم زندگی کنم

               راهم را بستند
ستایش کردم

                  گفتند خرافات است
عاشق شدم

                 گفتند دروغ است
گریستم

               گفتند بهانه است
خندیدم

      گفتند دیوانه است


               دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم!

+ نوشته شده در  87/11/08ساعت 22:29  توسط mahor  | 

داستان

کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
 

لطفا برای خواندن بقیه داستان به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/06ساعت 16:53  توسط mahor  | 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا

+ نوشته شده در  87/11/04ساعت 19:17  توسط mahor  | 

گالری عکس مینوس:2Minos.blogfa.com
+ نوشته شده در  87/11/04ساعت 19:11  توسط mahor  |